دلم دیوانه بودن با تو را میخواست پیش از گشودن چشمهایمصدای تو را می خواهمهم لحظه فرود نوازش. نوشته شده در نهم شهریور ۱۴۰۴ساعت   توسط حمید اسدی | زندگی من آن قدر خالیست که کلمات در آن بزرگترین اتفاق هستند. فراموش خانه.....
ادامه مطلبدلم دیوانه بودن با تو را میخواست دوباره پاییزو برگ هایی که بی دلیل می افتندسیگار هایی که بی دلیل رها می شونددوباره پاییزاما این بار دورتردور تر از همه ی فاصله هاو پیوند هادوباره پاییزاما این بار دلتنگ تردلتنگ تر از همه ی برگ ها و باد هاباد هایی که بی دلیل می وزنددوباره پاییزاما این بار غمگین ترغمگین تر از همه ابرهاابر هایی که گاهی می روندو گاهی می مانند و می بارند. نوشته شده در پانزدهم مهر ۱۴۰۴ساعت   توسط حمید اسدی |...
ادامه مطلبتُنسیٰ کَأنَّکَ لَمْ تَکُن.. ....
ادامه مطلبدر سکوت نشسته ام از پنجره ای که باز مانده بوی باران می آید غروب جمعه اردیبهشت.. ....
ادامه مطلبشاید، باران باز کند این دریچه ی دلتنگی را ....
ادامه مطلبخانه ي من ، اينجاست خانه ي كوچك من.....
ادامه مطلبساده به دیدارم بیا و درخت پرتقال را به یادم بیاور دلتنگ پاييزم ....
ادامه مطلبهنوز هم منتظرم لابلاي آخرين روزهاي پاييزي.....
ادامه مطلبچتر نمي خواهد اين هوا تو را مي خواهد .....
ادامه مطلبمن فراموش شده ام در تصویرهای پیاپی این روزها در خاطره نزدیک یک روز دور در تاریکی محض غروب این اتاق ... من،فراموش شده ام......
ادامه مطلبشب نزدیک شدبا سایه های وسیع اشنگاهت کردمتا لحظه تاریکیتا فشردگی سکوتلای انگشتانتو مثل همیشهموقع خداحافظیهیچ معجزه ای رخ نداد.......
ادامه مطلبهنوز برگ های بجای مانده از پاییز پیش رویم می افتند ای کاش پاییز برای همیشه می ماند و تو جاودانه می شدی.....
ادامه مطلبده سال گذشت . . شایدم بیشتر.....
ادامه مطلبنیستی و . . . دلتنگتم.....
ادامه مطلبنه آرام نمیگیرد در هیچ بیشه زاری ....
ادامه مطلبتمام این صندلی خالیبا یاد تو پر شددر راه بازگشت....
ادامه مطلبجاده خیس بودمانند چشمانت....
ادامه مطلبسال ها نباریده بود دل من همراه باران ....
ادامه مطلبآمد آرام و نرم و حیاط منتظر خندید پاییز ....
ادامه مطلبو هوا چه گرفتست.. . ....
ادامه مطلب